مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
247
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شنيدهاى ، با من حديث كنى . اصمعى گفت : از زنان ، شعر بسيار شنيدهام . و لكن جز سه بيت كه از سه دختر شنيدهام ، هيچكدام را نپسنديدهام . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هشتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، اصمعى گفت : جز سه بيت نپسنديدهام . خليفه گفت : حديث دختران با من بگو . اصمعى گفت : ايها الخليفه ، من سالى در بصره بودم . گرمى هوا سخت شد . من بطلب آرامگاهى همىگشتم كه گذرگاهى را ديدم رفته و آب زدهاند و در آنجا دكهاى ديدم از چوب كه از آن دكه ، منظرها بهرسوى گشوده بود و رايحهء مشك برو ميوزيد . من بنشاط اندر شدم و بر دكه بنشستم . خواستم كه بخسبم . گفتارى شيرين از دختركى شنيدم كه همىگفت : اى خواهران ، ما امروز از بهر مؤانست نشستهايم . بيائيد سيصد دينار بگذاريم و هر يكى از ما شعرى گويد . شعر هركدام نغزتر و مليحتر باشد ، آن سيصد دينار از آن او باشد . دختركان ديگر سخن او بپذيرفتند . آنگاه بزرگترين دختركان ، بيتى